امیرمحمدامیرمحمد، تا این لحظه: 17 سال و 10 ماه و 18 روز سن داره

خاطرات دخترعزیزم آیداوکوچولوی دوست داشتنی امیرمحمد

معجزه ی آیت الکرسی

یادم می آید زمانیکه بچه بودم و  اتفاقی می افتاد مادرم برایم آیت الکرسی می خواند ومن آرام می شدم .همیشه و در تمام لحظات حساس زندگیم با خواندنش احساس آرامش می کردم و حس می کردم خدا به همه چیز آگاه است و هوایم را دارد.زمانیکه امیرمحمدم را به اتاق عمل بردند و به مدت 15 دقیقه بی هوش بود مدام زیر لب آیت الکرسی می خواندم و مطمئن بودم دوباره پسرم را در آغوش می کشم چیزی که از کودکی به آن انس گرفتم واین روزها زمانیکه با پسرم به سمت مهد کودک می رویم با هم آیت الکرسی را زمزمه می کنیم و هر صبح به آیدا نیز سفارشم همین است و می بینم که دخترم در هر کاری که می خواهد انجام دهد چه زیبا با خدا خلوت می کند و با خواندن آیت الکرسی آرامش پیدا می کند . ...
8 دی 1392

پاییزی که گذشت

نه بهار با هیچ اردیبهشتی ... نه تابستان با هیچ شهریوری ... و نه زمستان با هیچ اسفندی به اندازه پاییز به دل خیابان ها خوش نیامد پاییز مهری داشت که به دل هر خیابانی می نشست   پارک جنگلی علی از این که امیرمحمد وبه قول خودش احمد داره هلش می ده  نگرانه اما چاره ای نداره: امیرمحمد در حال زور آزمایی کردن با چوب و علی هم با تعجب داره نگاه می کنه و باز هم نگران: امیرمحمد در حال کار کردن با وسایل بدنسازی:   فوتبال دستی بازی کردن بچه ها: امیرمحمد طبق معمول داره شیطنت می کنه توپ را با دست جلوی دروازه میگذاره و حالا گل ...
3 دی 1392

حرف دل

پاییز هم تمام شد وهمینطور شب یلدا.امروز سومین روز از فصل زمستان است .هنوز می خواستم عکسهای پاییزی بچه ها را بگذارم واز شب یلدا بگویم اما به چشم بر هم زدنی گذشتند .آغاز زمستان با حس ناشناخته ای شروع می شود یک حالت ترس و شاید افسردگی .چهارم دیماه تولدم است ویکسال دیگر گذشت و من به گذشته فکر می کنم و به آنچه که بر من گذشت به کارهای نیمه تمامی که تمام نشدند و پشیمانی از انجام بعضی کارها. این روزها برایم خیلی سخت گذشتند مثل یک دوی ماراتن ومن هم مثل دونده ی خسته ای که باز هم می دود تا از زندگی جا نماند و به خط پایان برسد. دلم می خواهد دوباره آرامش بر زندگیمان حاکم شود.خدا را شکر می کنم که ماه صفر در حال تمام شدن است چون این ماه را اصلا دوست ند...
3 دی 1392

کلاس اول آیدا-مهد امیرمحمد

مهر سال 89 مصادف با کلاس اول آیدا بود من تصمیم گرفته بودم آیدا را در همان مدرسه نیکان ثبت نام کنم معلم کلاس اول خانم کاشانی بهترین معلم بود که در سالهای متمادی نمونه شده بود و همین موضوع از هر چیزی برایم مهمتر بود . اول مهر را مرخصی گرفتم و همراه آیدا به مدرسه رفتم .آیدا شاخه ی گل رزی برای معلمش گرفته بود و بسیار خوشحال بود .آنجا معلمشان قسمتهای مختلف مدرسه را نشانشان داد وبعد هم به نمازخانه رفتند سفره ی زیبایی چیده بودند که دور تا دورش قرآن بود بچه ها دور سفره نشستند یکنفر برایشان قرآن خواند وبعد هم دعا وهمه آمین گفتند . در آخر هم بین بچه ها شیرینی وشکلات پخش کردند واین آغاز سال تحصیلی آیدا بود.   بعد از ...
25 آذر 1392

سفر به کیش

اردیبهشت قرار بود رضا به ماموریت کیش برود ظاهرا برایشان کلاس آموزشی گذاشته بودند به اصرارش ما هم همراهش شدیم آن روز ها کار من این شده بود که پیش بینی آب و هوای کیش را از اینترنت بگیرم چون نگران این بودم که هوا گرم باشد وبچه ها مخصوصا امیرمحمد که کوچکتر بود اذیت شوند .خلاصه اینکه راهی شدیم با گروهی از همکاران رضا که خیلی هم خوش گذشت و از قضا هوا هم بسیار خوب بود . روز اول که هتل برایمان تور یکروزه برای جاهای دیدنی گذاشته بود جاهایی مثل شهر زیرزمینی کاریز -کشتی به گل نشسته -درخت انجیر معابد و... روزهای بعد هم خودمان می رفتیم مثلا پارک دلفینها-کشتی تفریحی وآخرین عصر هم رفتیم ساحل سوار جت اسکی شدیم که بسیار هیجان انگیز بود . ساحل کیش را خی...
25 آذر 1392

تولدت مبارک عزیزم

دهم آذرماه هزارو سیصدو هشتاد وهفت من پر از امید شدم و تو پر از زندگی .آذر که می یاد از نو شکفته می شوم .چون آذر ماه تولد فرشته من است و این ماه برای من بوی بهشت می دهد. امیرمحمدم 5سالش تمام شده و این مرد کوچک من وقتی می خندد و عاشقانه دستهایش را دور گردنم حلقه می کند و می گوید از ته قلبت باید از من راضی باشی خودم را خوشبخت ترین مادر دنیا حس می کنم آنقدر تنگ در آغوشش می کشم تا صدای تپشهای قلبش رابشنوم.خدا را شاکرم که امیر محمد را به من بخشید. انشاالله عاقبت به خیر شوی امید زندگیم. با هیچ مزه ای عوض نمی کنم نمک چهره ات را اما.... متعجبم از شیرینی لبانت در این نمکزار ...
23 آذر 1392

امام رضا ما را طلبید...

ای حرمت ملجا درماندگان...دور مران از در و راهم بده لایق وصل تو که من نیستم ...اذن به یک لحظه نگاهم بده لشگر شیطان به کمین من است...بی کسم ای شاه پناهم بده مامان رضا وخاله نرگس -خاله فاطمه -زن دایی -خاله مهری -راضیه -ریحانه قرار بود برن مشهد که البته این سفر زنونه بود روز سه شنبه رضا گفت من برای تو و آیدا هم بلیط گرفتم که برین  .خیلی غیرمنتظره بود اصلا نمی دونستم چکار کنم با لاخره تصمیمم را گرفتم وقرار بر این شد که به سمت مشهد مقدس سفر کنیم .البته من امیرمحمد را هم با خودم بردم و این اولین سفر ما با قطار بدون رضا بود .همه خیلی خوشحال بودیم در واقع این طلبیده شدن در حد تیم ملی بود!تنها سختی که داشت هوای خیلی سرد بود ...
22 آذر 1392

امیرمحمد به روایت تصویر

امیرمحمد کوچولوی من که چند روزه است. این لباسی که گل پسرم پوشیده چند سال قبل که رفته بودیم مکه از اونجا براش گرفتم ! عکسهای پایین زمانی بود که حمومت کرده بودیم وداشتیم لباس می پوشیدیم . عافیت باشه عزیزم با این مقنعه که مال آیدا هست چه خوشگل شدی عاشق این مدل خندیدنت هستم آقا امیرمحمد توی مجتمع توپ که خیلی هیجان زده شده وهمه چیز براش جالبه امیرمحمد توی مسجد ماه محرم هست و آقا هم خیلی ناراحته کار مورد علاقه امیرمحمد خوردن شصت پا امیرمحمد سخت مشغول کندن نوارهای مبله وتا 2سالگی به این کار ادامه داد!آخه مامان بزرگی از دست تو چکار کنه بذازین ببینم این ت...
15 آذر 1392

برای آقاجون...

نبودن هایی هست که هیچ بودنی جبرانش نمی کند! کسانی هستند که هرگز تکرار نمی شوند! و حرفهایی که معنیشان را خیلی دیر می فهمیم. اینجا می خواهم از مردی بنویسم که حضورش به زندگی همه گرما می داد. می خواهم از آقاجون بنویسم که با رفتنش غم بزرگی بر دل ما گذاشت .کسی که اگر سخت ترین مریضی را هم داشت فقط کافی بود امیرمحمد و آیدا را ببیند تا به قول خودش شفا پیدا کند اینها را می نویسم تا وقتی دو فرشته کوچکم بزرگ شدند بدانند که مهربانترین پدر بزرگ دنیا را داشتند و هیچگاه فراموشش نکنند .آقاجون بر گردن بچه های من حق دارد ومن می خواهم که آنها همیشه قدردان وسپاس گذارش بوده وبه یادش باشند.به گذشته برمی گردم یاد روزهایی می افتم که آقاجون آیدا را ...
8 آذر 1392

بیست وپنجم شهریورماه 92

روز دوشنبه تنها 3 روز بود که از مسافرت برگشته بودیم .بابای رضا صبح زود به رابر رفتند .رضا خیلی اصرار کرد که جمعه بروند تا ما هم بتوانیم همراهیشان کنیم اما قبول نکردند.آن روز آیدا از کلاس نقاشی به اداره آمد و قرار بود که من دنبال امیرمحمد هم بروم .ساعت 12بود که راضیه زنگ زد من گوشی را برداشتم در حالیکه از شدت گریه نمی توانست حرف بزند گفت محدثه ،بابام و زد زیر گریه .خاله مهری که کنارش بود گوشی را گرفت و گفت چیز مهمی نیست بابا یه کم حالش بد شده شما به آقا رضا خبر بدهید .من حالم دست خودم نبود می دانستم اتفاق بدی افتاده اما دلم نمی خواست قبول کنم همه اش به خودم دلداری می دادم و می گفتم حتما آقاجون خوب می شود .با گریه من وآیدا رفتیم دنبال امیر...
28 آبان 1392